کار صواب
یک مرد جوان روس به مسکو به نزد یک کسی آمده بود که از او پولش را باید بگیرد لیکن وی کس این جوان را فریب داده است. اکنون این مرد با لباس و ظاهری آراسته ولی تشنه و گرسنه به من واخورده از من خواست یاری بدهم. یاری دادم.
پرسید: «از کجا می باشی؟»
گفتم: «از سمرقند.»
گفت: «ازبک؟»
گفتم: «در سمرقند تاجیکان زندگی می کنند و من نیز تاجیک هستم.»
گفت: «سپاس به تو برادر!»
گفتم: «روزی تاجیک درمانده ببینی یاری بده.»
گفت: «البته!»
Comments
Post a Comment
Comments